X
تبلیغات
رایتل

((( ای پیر ترین جوان تاریخ بیا ... )))

...


و این تنهاییه مبهم


و این اندوه و این بحران

و اینک این خیال و خواهش و رسواییه عمق نگاه من

و بی تو این غروب و این تلاطم

با که خواهم گفت ؟!

با که گویم بغض بی رحم گلویم را ؟!

با که گویم هق هق تلخ شباهنگام ؟!

بی تو اما روز مرده

زندگی جام بلا خورده

تلخ می گریم از این دنیا

از آن دیروز و امروز و از این فردا ...


و این عمق نیاز من به بودن هاست

همیشه بودن و ماندن ...

تو میدانی چه می گویم

نپرس از اطلسی های پر از انکار

تو می دانی چه می گویم

 بیا و خستگی را از دلم بردار... 



شانه هایم کم آوردند...

بار خستگی هایم را، گونه هایم می کشد این روزها...

نوشته شده در پنج‌شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1391ساعت | 18:33 توسط فــــریـــد | نظرات (17)