X
تبلیغات
رایتل

((( ای پیر ترین جوان تاریخ بیا ... )))

آن کلاغی که پرید

ازفراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

 

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

 

همه می ترسند ،اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دونام

و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن اززندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند

 

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد؟

 

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را د ر باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولّد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم  

بر فراز شب ها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوتر های معصوم

از بلند های برج سپید خود

به زمین می نگرند

*****************************************************************


و این تنهاییه مبهم

و این اندوه و این بحران

و اینک این خیال و خواهش و رسواییه عمق نگاه من

و بی تو این غروب و این تلاطم

با که خواهم گفت ؟!

با که گویم بغض بی رحم گلویم را ؟!

با که گویم هق هق تلخ شباهنگام ؟!

بی تو اما روز مرده

زندگی جام بلا خورده

تلخ می گریم از این دنیا

از آن دیروز و امروز و از این فردا ...


و این عمق نیاز من به بودن هاست

همیشه بودن و ماندن ...

تو میدانی چه می گویم

نپرس از اطلسی های پر از انکار

تو می دانی چه می گویم

 بیا و خستگی را از دلم بردار... 



شانه هایم کم آوردند...

بار خستگی هایم را، گونه هایم می کشد این روزها...

نوشته شده در سه‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1391ساعت | 16:45 توسط فــــریـــد | نظرات (1)